X
تبلیغات
سخن دل(شیدا)

هرکس بطریقی دل مامیشکند...........بیگانه جدادوست جدامیشکند

انگار همه اتاق داشتن نگاش میکردن مجذوب اون صورت زیباشده بودم نمیدونستم کجاهستم صحبت هاش بوی رنج ودرد عمیقی داشت درهمین حال صدای تق تق دروازه اتاق بلندشد.... . --ببخشید آقا شامتون حاضره میتونم بیام تو؟؟؟؟؟؟؟ --بله بفرمائید. شام روکه خوردیم کم کم چشمام داشت سنگین میشد.همینجور روی کاناپه دراز کشیدم وبه اتفاقاتی که تواین چن وقت اتفاق افتاده بودفک میکردم --باصدای فاطمه ازخواب بیدارشدم . حسین ...حسین جون پاشو لنگ ظهره چشمام روبازکردم یه خانوم بالاسرم وایساده بودکه باچهره بانمک خودش دلبری میکرد وهی بهم میگف پاشودیگه خخخخخخخخخخ برای یک لحظه فک کردم مردم .و یه «حوریه بهشتی» بالای سرم وایساده... دستم روبردم روی صورتم وبدنم رواحساس کردم دیدم سالم هستم. -- چیکارمیکنی دیوونه پاشو دیگه -- من زنده هستم؟ ازجا پریدم ویهویی صدای خنده هامون اتاق روفراگرف به عبدالله زنگ زدم الو .....عبدالله جان سلام داداش خوبی ؟ --سلام حسین جان کجایی داداش ؟ -- الان توشهر شماهستم داداش خودت کجایی ؟ -- داداش حسین آدرس روبده تابیام دنبالت. طفلی خودش هم خونه نبود وسروظیفه بود بخاطر اینکه توی رودرواسی گیرنکنم چیزی نگف فقط آدرس روازم گرفت وتلفون روقطع کرد.

بقیه درادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 نويسنده سجادی |
زنگ تلفون اون صبح بلای جونم شد!!!!!

الو......بله......!

--سلام حسین جون

--حسین من یه تصمیم گرفتم امروز من میخوام بیام اونجا.....

--دخترمگه تودیونه شدی .آخه اینجاوضعیت امنیتی خوبی نداره 

--عزیزمیخوای بگی دیگه منونمی خوای ...این حرفهاروبهم میزنی!(صدای گریه)

--بابا فاطمه بخدا اینطورکه توفک میکنی نیست ...بابااینجاجنگه جنگ !!!اینومیفهمی؟

--من میخوام بیام اونجا دیدن تو یه چندروزی باهم میگردیم و....واسه منم فرقی نمیکنه که اونجاجنگه یاچیزدیگه

فرداصبح فرودگاه ..........میبینمت!!!!

اولش فک کردم داره باهام شوخی میکنه دوباره بافاطمه تماس گرفتم که دیدم موبایلش روخاموش کرده

پس چاره ای نداشتم بایدهرطورکه بود

باهربدبختی که بودبایکی ازدوستام که توی قوای هوایی بودتماس گرفتم چون کلاًتو24ساعت خودم روبایدبه اونجاکه کیلومترهاباشهر.........فاصله داشت میرسوندم .

باقی داستان درادامه...........


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1392 نويسنده سجادی |
روزهاپشت سرهم ميگذشت وحسين آقاهي روزبروزازگذشته خودش دورميشدولي طعم تلخ اون هيچوقت ازدهانش نمي رفت آخه ميگن زخم هرچيزي خوب ميشه ولي زخم دل هیچ وقت خوب نمي شه !!!

ازخداكه پنهون نيست ازشماچه پنهان هنوزهم بعضي وقتهاتوبعضي موقعيتهاعرق سردي تمام بدنم روفراميگيره ساغرخانم كه تازه باهم آشناشده بوديم حالاديگه كم كم زنگ زدن هاش زيادترشده بودپشت سرهم بهم ميگفت: --حسين من بهت علاقه دارم ،من ميخوامت ،

اين حوادث بعضي وقتهاآزارم ميداد....وهرچه بهش ميگفتم نميخوام اين رابطه ادامه پيداكنه گوش نمي دادوبه زنگ زدن هاش ادامه ميداديه روزازش خواهش كردم وبهش گفتم كه اين كارشمامنوآزارميده تليفونش روقطع كرد بعداز چنددقيقه دوباره زنگ زدباصدايي بغض آلودبهم گفت :حسين من دوستت دارم آخه نمي تونم ازت دل بكنم ميفهمي نميتووووونم .بعدباشنيدن صداي گريه اش منم بغضم تركيداشكهام جاري شديادروزهاي گذشته همه داغهای دلم روتازه کرد!......

بقيه اش توادامه مطلب


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه سوم اسفند 1391 نويسنده سجادی |

زدوخوردمدت 3ساعت تمام دوام داشت هلیکوپترهاکه بخاطرحمایه کاروان رفته بودندبرگشتند، دیدم که آمبولانس هابه طرف محل نشست هیلیکوپترهابحرکت درآمدند

زودی خودم روبه محل رسوندم درهرصورت دیدن دوستام تواون وضع وحال خیلی سخت بودیک حمله غافلگیرکننده چنین عواقبی رودربرداشت. بیمارستان ساحوی که درداخل قرارگاه مرکزی داشتیم شده بودپرازانبوه جمعیت که میخواستندببینندازدوستان ونزدیکانشون کسی زخمی ویاشهیدنشده باشه ،منم خودم رورسوندم بخاطراهدایی خون، تنهاکاری که فعلاً برادوستام ازدستم برمی اومدهمین کاربودوبس.

شهر..............بسیارگرم بود،روزها وماههاپشت سرهم میگذشت وروزبه روزباوظایف جدیدم آشنایی بیشترپیدامیکردم تواون شعبه ای که من کارمیکردم بنام هادی خان یه درجه داراسبق ارتش بودکه همیشه باحالت بسیارجدی پشت میزکارش مینشست هروقت توصورتش نگاه میکردم یادمشکلات خودم می افتادم یادش بخیرآدم خوبی بود.یه همکاردیگه هم داشتم که اسمش امیدبود امیدیه آدمی بودکه هیچوقت بادنیای اطرافش تماس نمی گرفت همش سرش توکارخودش بودوبچه هافقط و قت طعام خوری میدیدنش وچون من توی همون شعبه کارمیکردم همه ازمن میپرسیدندکه اون چجورآدمی هستش خب بغل دست شعبه ماشعبه تعلیم وتربیه اوپراسیونی بودکه مسئولش یه پسربسیارخوب بنام کاظم بودیه آدم تودار،فهمیده،بااخلاق وخنده روبودوشعبه اونوری هم شعبه مخابره بودکه چندتاازبچه هااونجاشبانه روزمشغول بکاربودند

تویه چشم بهم زدن حسین آقا«خودم» پله های ترقی روسپری کردم وشدم یه درجه دارزبده وکارکشته البته باتلاش وکوشش هادی خان که همه اینهارومدیون این مردبزرگ هستم روزها ماهها وحتی سالهاپشت سرهم گذشت....

جنگ ها ،زدوخوردها،حملات انتهاری همه اینهادیگه برام بی تاثیرشده بودحالادیگه یه هدف مقدس رودنبال میکردم واونم این بودکه به وطنم که حیثیت یک مادرروداره خدمت کنم

یه روزهمینطورکه توانترنت داشتم پرسه میزدم توچت روم باخانمی بانام مستعار«ساغر» آشناشدم هرشب تاساعت 3:00صبح باهم چت میکردیم ساغرهمش ازمن ووطنم میپرسیدوازوضعیت اجتماعی واقتصادی و........

یه شب شماره تلفون من روگرفت وبهم زنگ زدمنم ازروزی که دست چپ وراستم روشناختم روتاهمون روزبراش ازسیرتاپیازش روبراش تعریف کردم......

ادامه دارد.......

+ تاريخ دوشنبه دهم مهر 1391 نويسنده سجادی |
ازدروازه شهرباتوکل بخداخارج شدیم  وبه طرف مقصدحرکت کردیم من که آب ازسرم هم گذشته بودوهیچ بفکرخودم نبودم ولی چندتا ازدوستام خیلی حالشون بدبود.اتوبوسهاباسرعت زیادی میرفتند تااینکه عصری  رسیدیم به یکی ازقرارگاههایی که تومسیرشاهراه قرارداشت وماشب روبایداونجامی موندیم .بهرصورت شب باهردغدغه ودلهره ای که بودگذشت وصبح شدباصدای فرمانده همه مون جمع شدیم ودوباره سواراتوبوسهامون شدیم .ساعتهاتوراه بودیم،اصلاهیچ نمی رسیدیم همش دشت بودو....... بلاخره بعداز14ساعت  بمقصدرسیدیم .من که تازه به وطنم اومده بودم مسیرراه روقدم به قدم دقیق میدیدم وکم کم علاقمندشده بودم .به خودشهر...........هم که رسیدیم بنظرم خیلی جالب میومدمغازه ها،مردم ،نوع لباس پوشیدنشون حتی لهجه صحبت کردنشون خیلی جالب بود،بعداونهمه سواری دیگه واقعاً خسته شده بودیم. وقتی که رسیدیم وازماشین هاپیاده شدیم همه همدیگه روبه آغوش میکشیدیم وباهم خسته نباشی میکردیم، بچه هاخیلی خوشحال بودندکه به سلامتی به مقصدرسیده بودیم.اماچه مقصدی ؟چه خوشحالی ای؟شب شام روکه خوردیم همه مون به محلی که قبلاً برامون مشخص شده بوداومدیم .....اون شب هرکسی باخودش مشغول بود،یکی موبایلش روشارژمیکرد،یکی درازکشیده بودواستراحت میکرد،یکی دنبال دوستش میگشت و..........شب گذشت وصبح روزبعدکه روزتقسیمات بودهرکدوم یه دلهره خاصی تودلمون بودبخاطراینکه ازدوستامون بایدجدامیشدیم یااینکه کی باکی میمونه ،وچه کسانی ازاینجامنتقل میشند.تومحل غذاخوری همینطورکه داشتم صبحونه ام رومیخوردم که یکی ازدوستام رودیدم که همراه یکنفردیگه اومدندپیشم  بعدسلام واحوالپرسی دوستم گفت :خودشه همونیکه گفتم .آقاهه گفت ببخشیدشما ازکامپیوترچیزی میدونیدمنم گفتم آره یه چیزایی بلدم تااینکه دیدم دوسه نفردیگه هم اومدندوازم بقول خودشون امتحان گرفتند.یکی ازاوناگفت: پسرم میخوای اینجابامابمونی که دوستم وسط حرفم پریدوگفت: بله آقاازخداشه وبه این ترتیب اسنادودوسیه منوگرفتندومنوتعیین بستم کردند....

ساعت حدود10:00بودکه اعلام کردندکسانی که جدیدااومدندجمع بشن .تقسیمات شروع شداسم همه رویکی یکی میخوندن،یکی هم وایستاده بودوبهمون میگفت کجابشینیم ،کجانشینیم حدودساعت 14:00بودکه تقسیمات تموم شد،دیدم از750نفرفقط تعداد(10)نفرمون داخل قرارگاه مرکزی موندگارشدیم وبقیه روبه قرارگاههای ساحوی داده بودند.روزتموم شدشام روکه همه خوردندهمه مون یکجاجمع شدیم بادوستامون خداحافظی کنیم مراسم خداحافظی تموم شدوفرداصبح همشون بطرف محل تعیین بستی شون حرکت کردند.طرفهای ظهرهمون روزبود خبراومدکه یکی ازکاروانهاموردحمله دشمن قرارگرفته وبخاطرنجاتشون هیلیکوپترهاروحرکت شون دادندو....

وادامه دارد......................
+ تاريخ شنبه هفدهم تیر 1391 نويسنده سجادی |


19:30
سلام دوستان نهایت گرامی !

بعلت بعضی مشکلات کاری این مدت نتونستم بیام وبهتون سربزنم 

ایشالله دراولین فرصت دوباره درخدمت دوستان خواهیم بود

وممنونم ازآنعده دوستان که اومده بودن وازنظرات نیکشون هم تشکرمیکنم 

+ تاريخ جمعه بیست و ششم خرداد 1391 نويسنده سجادی |
 همینطورروزهاوشبهاپی هم میگذشت ومن سعی داشتم تومشکلات زندگی خودم روغرق کنم تاهمه چی روفراموش کنم...

روزهاگذشت ،ماههاو.....میگن همه زخمهایه روزی خوب میشن ولی زخم دل هیچوقت خوب نمی شه ....دنبال کارمیگشتم که یه کاری واسه خودم دست وپاکنم 

موسسات دولتی وغیردولتی کارخانه ها همه جاروگشتم ،انگاری کارقحطی پیداشده بودیاشایدم من ناشی بودم بهرصورت نتونستم کارپیداکنم .یه روزرفتم بقول مردم اینجاریاست معارف یابعبارتی  همون آموزش وپرورش ودرخواست کاردادم .منشی جناب رئیس گفت :جناب رئیس رفتن سفرحج .گفتم درسته چندروزبعدمیام .

یک ماه گذشت دوباره مراجعه کردم بهم گفتند: -فردابیا امروزجلسه دارند.یک روزدیگه رفتم گفتند:- بخاطرشرکت تویک سمیناررفته مرکزو.........

یک روزسردزمستانی که برف هم اومده بودرفتم سراغش جلوی درب منشی نشسته بود.پرسیدم گفت:نیستندداغ کردم شروع کردم بدوبیراه گفتن .رئیس معارف یک استان بااین وسعت یه روزسفرحج میره یه روزسمینارمیره یه روزجلسه داره پس کی مشکلات مردم روحل میکنه ......


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه نهم اردیبهشت 1391 نويسنده سجادی |

اونروززودترازخواب پاشدم ،مادرم چمدونم روبسته بود.آغاجونم هم باهاش کمک میکردگاهی وقتهامادرم گریه میکردوبه آغاجون میگفت:آخه من تحمل دوری پسرم روندارم

آغاجونم هی دلداریش میدادمیگفت:اشکال نداره بزاربره ....ماشالله مردی شده واسه خودش،این سفربراش لازمه وازاین حرفا.....

بروبچه ها،همه دوستام اومده بودندبرای خداحافظی .مریم خانم بچه های دانشگاه همه.لباسام روپوشیدم آبجی شکیلام برام صبحونه حاضرکرده بود.یکی دولقمه ای خوردم و...

درحیاط روکه بازکردم دیدم همه منتظروایستادن که من بیرون بیام .ازمامانم پرسیدم که ایناروکی خبرکرده ؟که آغاجونم پریدتوی حرفم وگفت:پسرم اینادوستاتن

 

بقیه توادامه مطلب.........


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 نويسنده سجادی |

1.        آنقدرشكست خوردم تاراه شكست دادن راآموختم /ناپلئون

2.        مهم آنست كه هرگزازپرسش بازنايستيم /آلبرت انيشتين

3.        كاش مي شد اشتباهات خودرا undo کرد /ازوبلاگهای فارسی

4.        زندگی زیباست نه به زیبایی حقیقت ٬ حقیقت تلخ است نه به تلخی جدایی ٬ جدایی سخت است نه به سختی تنهایی

5.        زن مطیع فرمانروای قلب همسر خوداست /مثل انگلیسی

6.        به تجربه آموختم که انسانها ازتجربه چیزی نمی آموزند

7.        درحیرتم ازاین مردم پست       این طایفه زنده کش مرده پرست 
          تاهست به ذلت بکشندش به جفا    تامردبه عزت ببرندش سردست

8.        ازدواج کتابی است که فصل اول آن به نظم است وفصلهای دیگر آن به نثر

9.        پیش ازازدواج چشمها رابه خوبی باز کنیدو پس ازآن کمی چشمهارافروبندید

10.      آنچه راکه انسان به لذت آموخته باشد هرگز فراموش نمی کند

11.      هيچ مصلحتي بهترازحقيقت نيست /دكترشريعتي

12.      مرد بزرگ به خودش سخت مي گيرد ومرد كوچك به ديگران ./كنفسيوس

13.      دوست آنست كه دركناراواحساس كني خودت هستي

14.      اگرمي خواهي رازي راحفط نمايي آنرا به دوستت نگو

15.      درمصيبتها يابايد چون آزادگان شكيبا بود وياچون ابلهان خودرابه فراموشي زد /حضرت علي(ع)

16.      كار،روزهاراكوتاه وعمررابلند مي كند /ديدرو

17.      كساني كه هرگزوقت ندارند ، آنهايي هستند كه كمتركار مي كنند /شوپنهاور

18.      صحبت نيكان به ازكارنيك وصحبت بدان بدترازكاربد /بايزيد بسطامي

19.      هيچ چيزبرصحت انسان بيشترازآن صدمه نمي زند كه غذا روي غذا بخوري /بوعلي سينا

20.       براي آنكس كه ايمان دارد ناممكن وجودندارد /آنتوني رابينز

21.      آنها که گذشته را به یاد نمی آورند محکوم به تکرارآن هستند

22.      آسمان راازسوراخ سوزن هم می توان دید

23.      پربارترین خوشه های گندم به طرف زمین آویزان هستند

24.      همه اشتباه می کنند ولی احمق آنرا تکرار می کند

25.      ازهیچ کس پیروی نکنید ولی ازهمه یاد بگیرید

26.      صبروحوصله دربرنامه ریزی وبیقراری دراجرا شگفتی می آفریند .

27.      معمولاافرادی که عجله می کنند دقایق رابدست می آورند درحالیکه ساعتها راازدست می دهند .

28.      فراموش نکنیم دوگوش داریم ویک زبان ٬ پس دوبرابرآنچه می گوئیم باید بشنویم

29.      هیچگاه به ساعت نگاه نکنید / ادیسون

30.      هیچگاه به دوست جدید ودشمن قدیمی اعتماد نکنید

31.      همسایه خوب ارزش خانه رادوچندان می کند 

32.      راضی کردن همه یعنی راضی کردن هیچ کس 

33.      اعمال رامحکوم کنید نه افراد را.

34.      آموزش بدهید ٬ نصیحت نکنید 

35.      گنجشک برای طاووس به خاطر باری که بردوش دارد احساس تاسف می کند 

36.      به خداوند نگوئید مشکلات بزرگی دارید به مشکلات بگوئید خدای بزرگی دارید 

37.      اصلاح دیگران به مراتب سخت تراست ازاصلاح خود 

38.      بزرگترین آتش سوزیهای جهان بایک لیوان آب قابل خاموش شدنی است اگربموقع باشد 

39.      لبخندزبان جهانی است که همه دنیاآنرا می فهمند 

40.      درختی که درزیرسایه آن قراردارید راقطع نکنید .

41.    زن وشوهرمطیع فرمانروای قلب یکدیگرند.//نگار

+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391 نويسنده سجادی |
زندگی چون گل سرخست ،پرازعطروپرازخار.پرازبرگ لطیف یادمان باشد

اگرگل چیدیم،عطروبرگ وخارگل،همه همسایه دیواربه دیوارهم اند.......

+ تاريخ دوشنبه هفتم فروردین 1391 نويسنده سجادی |
بی تواین فاصله هاطاقت من رابرده

ساعتم زنگ زده عقربه هایش مرده

کــــــاش باورکنی ازدوری تودلتنگم

این دل خـسته ام ازدوری توپژمرده

سال نو1391رابه همه دوستان وعزیزان پیشاپیش تبریک میگم

وامیدوارم که سالی پرخیروبرکت سالی همراه بانشاط وسلامتی برای همه باشه ومخصوصابرای او.....

معلممون همیشه به خط فاصله میگفت خط تیره

حتمامیدونسته که فاصله هاچه بروزآدمهاآورده

+ تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 نويسنده سجادی |
روی سنگ قبرمن بنویسید:خسته بود، اهل زمین نبود،نمازش شکسته بود

برسنگ قبرمن بنویسید:شیشه بودتنهاازاین نظرکه سراپاشکسته بود.

برسنگ قبرمن بنویسید:پاک بودچشمان اوکه دائماً ازاشک شسته بود.

برسنگ قبرمن بنویسید:این درخت عمری برای هرتبروتیشه دسته بود.

برسنگ قبرمن بنویسید:کل عمرپشت دری که بازنمی شدنشسته بود.

+ تاريخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 نويسنده سجادی |
زندگی دفتری ازخاطره هاست

یک نفردردل شب،یک نفردردل خاک

یک نفرهمدم خوشبختی ها

یک نفرهمسفرسختی هاس

چشم تابازکنیم عمرمان میگذرد

ماهمه همسفرورهگذریم

آنچه باقیست فقط خوبیهاست

+ تاريخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 نويسنده سجادی |
روزاول گل سرخی برام آوردگفت :دوستت دارم

روزدوم گل زردبرام اوردوگفت :دوستت ندارم

روزسوم گل سفیدی برام آوردوسرقبرم گذاشت وگفت:منوببخش فقط یه شوخی بود.....

+ تاريخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 نويسنده سجادی |
بله عزیزان

چشام دیگه جایی رونمی دیدهمش اون چهره معصوم جلوچشمم میومدکه صداش مثل پتک توگوشم میپیچید--حسین منوبزورآوردن ....حسین من دیگه بدردت نمی خورم.....حسین طلاقم بده ....

ولی آخه چرا؟ چرابایدطلاقش بدم مگه اوناباهاش چکارکرده بودند؟

توهمین افکاربودم که باصدای بوق یه ماشین ازجاپریدم به خیابون رسیده بودم باهزارزحمت خودم روبه ماشینم که گوشه خیابون پارکش کرده بودم رسوندم

اون شب غرق همون افکاربخونه رسیدم وقتی رسیدم ساعت ۱۱:۳۰شب بودهمه خوابیده بودندفقط مامان بیداربود

--حسین پسرم اومدی؟ چکارکردی ؟ومامان شروع کرددرموردخونواده ملیحه اینابدوبیراه گفتن....من که خیلی داغون بودم خودم وانداختم توآغوش مادرم وشروع کردم گریه کردن

تواون لحظه به یه دست پرمهراحتیاج داشتم که نوازشم کنه واون دستای مامان بودآخ عزیزان سوزدل یه عاشق که ازعشقش بدست سرنوشت پس زده شده باشه اونم شب حنابندون روچطورتوصیف کنم ؟همین الان هم که یادم میادگریه ام میگیره

اونقدتوبغل مامان گریه کردم که خوابم برد

بقیش توادامه مطلب................


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 نويسنده سجادی |
بله دوستان شب حنابندون فرارسیدمهمونهاروبرای ساعت 5بعدازظهردعوت کرده بودیم اون روزخیلی دوندگی کرده بودم خیلی خسته شده بودم ولی خیلی خوشحال بودم آخه ......

قراربودساعت ۳بعدازظهرعروس روبه آرایشگاه ببرم ماشین روکه گل زدم رفتم درخونه ملیحه اینادرزدم بعدازچنددقیقه معطلی اصغرآقاپدرملیحه بیرون اومد.گفتم ملیحه روبگین بیادولی اصغرآقامن ومن کنان گفت: حسین آقاملیحه خونه نیست .

باشنیدن این حرف جلوچشام سیاهی رفت انگاری آسمون روسرم خراب شدباضربه دست دروبازکردم ورفتم داخل هرطرف گشتم سودی نداشت رفتم تواتاق ملیحه میدونستم که ملیحه  اتفاقات هرروزشوتویه دفترخاطرات مینویسه گشتم واونوپیداکردم ولی درمورداونروزهیچ نوشته ای وجودنداشت دویدم ویقه اصغرآقاروگرفتم ولی یادم ازخوبیهای اصغرآقاکه درحقم کرده بوداومد.ازش پرسیدم ملیحه کجاست وزیادکه اصرارکردم اصغرآقاباحالتی نزار روزمین نشست وهمه داستان روتعریف کرد.وقسم خوردکه قبلاازقضیه خبرنداشته

مادرملیحه باپسرخواهرش طبق یک نقشه عصرروزگذشته ملیحه روبه بهونه خریدبرده بودنش بیرون وبه همین ترفنداونوبه جای نامعلومی برده بودندبعدباتلفن به اصغرآقاخبرداده بودند.

به این فکرافتادم که برم ازشون شکایت کنم ولی شکایت من که یه ..............بودم بجایی نرسیدهرچه این درواون درزدم کاربجایی نرفت

خونه که اومدم همه مهمونهارفته بودندخونه هاشون من موندم وغم تنهایی .تصمیم گرفتم که برم دنبالش آخه چرایه دفعه ای بدون کدام جنجال وبدون کدام ناراحتی قبلی بایدمنوترک کنه،ماکه همدیگه روخیلی دوست داشتیم ......

پس شروع کردم دنبال ملیحه گشتن

بقیه توادامه مطلب..........


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390 نويسنده سجادی |


13:45
سلام دوستان من اومدم ،،،،،،،،

+ تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390 نويسنده سجادی |


21:36
سلامهای گرم خودم روازته ته اون دل سوخته ام برای همه عزیزانم که باقدوم پرمهرشون پابه این خلوتکده میذارن تقدیم میکنم

ازاین که فعلادرسفرهستم وامکانات دسترسی به انترنت روندارم جواب نظرات قشنگ تون روحتمادراولین  فرصت خواهم گذاشت واینکه داستان یک عاشق هنوزادامه دارد

+ تاريخ دوشنبه یازدهم مهر 1390 نويسنده سجادی |
بایدتروپیداکنم شایدهنوزهم دیرنیست

توساده دل کندی ولی تقدیربی تقصیرنیست

بااین که بیتاب منی بازهم منوخط میزنی

بایدتروپیداکنم  توباخودت هم دشمنی

کی بایه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخراز رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم ازاین شهرسرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکرمیکنی  فکرمیکنم ازراه دور

آخریه شب این گریه ها سوی چشامومیبره

عطرت داره ازپیرهنی که جاگذاشتی میپره

بایدتروپیداکنم  هرروزتنهاترنشی

رازی به باهم بودنت حتی ازاین کمترنشی

پیدات کنم حتی اگرپروازم روپرپرکنی

محکم بگیرم دستت رو احساسم روباورکنی

 

باصدای .....................شادمهرعقیلی

+ تاريخ دوشنبه یازدهم مهر 1390 نويسنده سجادی |


13:56
دوستان برای مدتی به تعطیلات میروم درصورت که به انترنت دست رسی پیداکردم درخدمت تان خواهم بودواگربه انترنت دسترسی نداشتم بعدازتعطیلات خدمت میرسم

انشاء الله

+ تاريخ سه شنبه پنجم مهر 1390 نويسنده سجادی |

دوران نامزدی من وملیحه بهترین دوران زندکی من بود هیچوقت اونقدربمن خوش نگذشته بود دست تودست همدیگه بدون هیچ ترس وهیچ مانعی باهم بودیم

مثل اینکه قلبهامون بهم پیوندخورده بود همه بچه محلهابمن حسودی میکردن همیشه وقتی ازتومحل ردمیشدم همه منوبهم نشون میدادن این بچه ...............یه روببین چه زن خوشکلی  گیرش اومده هیچی دیگه منم غیرتی بودم وباهاشون دعوامیکردم چنددفعه بابچه محل هادعوامون شد یادمه یه دفعه یکی روتادم مرگ زدم آخه خیلی به رگ غیرتم برخورد

پاسگاه منطقه دیگه ازدستم به ستوه اومده بود واسه همین ازاون محل خونه مون روبردیم تویه محل دیگه تاریخ عقدوعروسی مشخص شدتااون زمان قندتودل من وملیحه آب میشدشب عقدمون عاقدرو آوردن سفره عقدوخیلی قشنگ چیده بودن آبجی شکیلام بالاسرم قندمیساوندتوآینه بخودم وملیحه نگاه میکردم خیلی خوشکل شده بود وای خداجون چشای سیاه ودرشت مثل آهو صورت نمکین تواون لباس های عروسی خیلی قشنگ شده بود من هم دیگه سنگ تموم گذاشته بودم همه محل رودعوت کرده بودیم زناودخترای محل من وملیحه روبهم نشون میدادن یکی

باقیش توادامه مطلب .................................                                                             


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه سوم مهر 1390 نويسنده سجادی |
چشای ملیحه اون شب برق میزد خیلی خوشحال بود منم همینطور بااینکه همه چایی هاروسرم خالی شده بودبازهم چشام توچشای ملیحه بود ...

اولش همه ترسیده بودند ولی مثل اینکه مدتی من وملیحه تونخ همدیگه همین جورخیره مونده بودیم  بادیدن این صحنه همه خنده شون گرفت باصدای خنده بلنداطرافیان بخودم اومدم اینقدرخجالت کشیدم که نگو چای کوفت وزهرمارم شد .آبجی شکیلام  شروع کردبه حرف زدن وای داداش چه سلیقه ای داری بهت تبریک میگم ....من وملیحه ازخجالت سرخ شده بودیم .من سرم روپایین انداخته بودم وباهرتیکه پروندن آبجیم سرخ تروسرختر میشدم تااینکه بابام شروع کردبه حرف زدن ویک کمی ازعروسی خودش ومامان ودوران نامزدی شون ورسم ورسوم قدیمی ها گفت  ..... یهو بدستورکارگردان اصلی صحنه مامان ملیحه جون من وملیحه به یک اتاق خلوت بمدت ۲ساعت  تبعیدشدیم تااونجاهمه حرفهامون روبزنیم وبرای آینده مون بقول معروف هم نظربشیم

باقیش توادامه مطلب............

 


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه یکم مهر 1390 نويسنده سجادی |

القصه عزیزان

مادرم رو راضی کردم تابره خونه ملیحه اینا ....مادرم اول بقول خودش نظرمادرملیحه روخواست تابفهمه که رفتنشون بی فایده نیست

اون شب هیچوقت ازیادم نمی ره شب هیجان انگیزی بودیادمه ماه کامل بود .رفتم لب پنجره اتاقم وبه ماه خیره شدم ویه دعاکردم .خدایامن عشقموازتومیخوام

آقاجونم میوه وشیرینی آورده بود آخه خواستگاری تک پسرشه خیلی خوشحال بود من ازخجالت دراتاقمو روم بسته بودم 

خواهرم باشوهرش اومده بود وبچه کوچولوش وحیدجونم همراش آورده بود خیلی خوب چه حالی بود

رفتیم به خونه ملیحه اینا درخونه شون  ...............

باقی درادامه مطلب


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 نويسنده سجادی |

بله عزیزان

چشم که بازکردم دیدم مامان بالاسرم ایستاده داره آب قنددرست میکنه خواهرم وایستاده داره گریه میکنه

- داداش الهی ربونت برم  آخه چت شده

پاشدم همش بفکر این بودم که یجوری ازاحوال ملیحه خبرداربشم ولی نمی دونستم چطوری

تااینکه خواهرم روفرستادم تابرام خبربیاره ...

بهش گفتم که قراربذاره یه جایی تاهمدیگرروبتونیم ببینیم

زودی خواهرم رفت وبرگشت قرارشدهمون روزتوپارک شهرهمدیگرروببینیم ازاون لحظه دیگه ثانیه شماری شروع شده بودتاکی ساعت قرارمیرسه

 

باقی توادامه مطلب


ادامه مطلب
+ تاريخ چهارشنبه سی ام شهریور 1390 نويسنده سجادی |

بله دوستان

امتحانات کنکورروپشت سرگذاشتم وبه دانشگاه راه پیداکردم ولی تمام حواسم پیش ملیحه بود

دیگه ازدرس دلسردشده بودم یک روزهمینطورکه باهم خلوت کرده بودیم مامانم سررسیدوبه من گفت حسین جان ،ملیحه جان میتونم باهاتون صحبت کنم من گفتم مامان این که اجازه نمی خواد ....

مامانم گفت ببینیدشمادیگه بزرگ شدید وتنهاموندن یک دخترویک پسرنامحرم زیریک سقف خلاف شعونات اسلامیه وماهم که یک خانواده مذهبی هستیم پس خواهش میکنم دیگه تکرارنشه

ملیحه گفت خاله جون مشکلی نیست وپاشدورفت خونه شون

چندروزگذشت ازملیحه دیگه خبری نشدحتی تودانشگاه هم ندیدمش خیلی دلواپسش شدم میخواستم خبرش روبگیرم ازخواهرکوچیکش که پرسیدم گفت که توخونه ست

دوهفته ای گذشت بازهم ازملیحه خبری نشدکلاً روحیه ام روازدست داده بودم دیگه حوصله هیچ چیزی رونداشتم گوشه اتاقم می نشستم وبه کنج دیگه اتاق خیره میشدم .. تااینکه مریض شدم وحالم خیلی خراب شده بوددیگه ازخوروخواب هم افتاده بودم همه چیزوهمه کس برام شده بودند ملیحه

حتی صدای درب خونه که بازوبسته میشد فکرمیکردم که خودشه


ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 نويسنده سجادی |

سلام عزیزانم

برای خوندن داستان درادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390 نويسنده سجادی |

برای خوندن داستان بیائیدبه ادامه مطلب.......................


ادامه مطلب
+ تاريخ شنبه بیست و ششم شهریور 1390 نويسنده سجادی |

سهراب گفتي:چشمها را بايد شست……

شستم ولي !………

گفتي: جور ديگر بايد ديد…….

ديدم ولي !…………..

گفتي زير باران بايد رفت……..

رفتم ولي !………….

او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را…هيچ کدام را نديد !!!! فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت: ” ديوانه باران نديده !! ”

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 نويسنده سجادی |

اگرستاره زیباست، آسمانش توهستی

                                                  اگرخواب زیباست ،تعبیرش توهستی

اگرزندگی زیباست ،دلیلش توهستی

                                                   اگرانتظارزیباست ، حاصلش توهستی

صادقانه بگویم همه چیزرادرتومیبینم

                                                    وجزتوهیچ .................................

 

پاورقی".........................

خدايا جهنمت فرداست پس چرا من امروز ميسوزم

+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 نويسنده سجادی |

گفت زندگی چندبخش دارد؟

گفتم :دوبخش...کودکی وپیری

گفت :پس جوانی چه شد؟

گفتم :باعشق ساخت ،بابیوفایی سوخت وباجدایی مرد....

 

نظرشماچیست؟؟؟

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم شهریور 1390 نويسنده سجادی |